جمال حق ز سر تا پاست عباس

 

 

جمال حق ز سر تا پاست عباس
به يكتايي قسم يكتاست عباس
شب عشاق را تا صبح محشر
چراغ روشن دلهاست عباس
اگر چه زاده ي ام البنين است
وليكن مادرش زهراست عباس
خدا داند كه از روز ولادت
امام خويش را مي خواست عباس
به شوق دست و سر ايثار كردن
ز طفلي خويش را آراست عباس
علم در دست،مشك آب بر دوش
كه هم سر دار و هم سقاست عباس
بنازم غيرت و عشق و وفا را
كه عطشان بر لب درياست عباس
هنوز از تشنه كامان شرمگين است
از آن در علقمه تنهاست عباس
نه در دنيا بود باب الحوائج
شفيع خلق در عقباست عباس
چه باك از شعله هاي خشم دوزخ
كه در محشر پناه ماست عباس

زندگی نامه حضرت عباس(ع) در چند بخش

  

زندگی نامه حضرت عباس(ع)

بخش اول

(ازدواج امیرالمومنین علی(ع) «با ام البنین»)

 تولد و تربیت حضرت عباس(ع)

برای خاندان پیامبر، سرنوشتی شگفت رقم زده شده بود. بنی هاشم، در اوج عزّت و بزرگواری، مظلومانه می زیستند. وقتی علی(ع) به فکر گرفتن همسر دیگری بود، عاشورا در برابر دیدگانش بود. برادرش «عقیل » را که در علم نسب شناسی وارد بود و قبایل و تیره های گوناگون و خصلتها و خصوصیّتهای اخلاقی و روحی آنان را خوب می شناخت طلبید. از عقیل خواست که: برایم همسری پیدا کن شایسته و از قبیله ای که اجدادش از شجاعان و دلیر مردان باشند تا بانویی این چنین، برایم فرزندی آورد شجاع و تکسوار و رشید

 

ادامه نوشته

ای مشک، نگاه کن به بالای سرم ....

ای مشک، تو لااقل وفاداری کن
من دست ندارم، تو مرا یاری کن‏

من وعده‏ی آب تو به اصغر دادم
یک جرعه برای او نگهداری کن‏

ای مشک، نگاه کن به بالای سرم
زهرا است نشسته آبروداری کن‏

ای مشک، مریز آبرویم
بر باد مده تو آرزویم‏

ای مشک، اگر چه عرصه تنگ است
بی‏آب روم به خیمه ننگ است‏

سیراب ز آب خوشگواری
اما ز حرم خبر نداری‏

افلاک سبو گرفته سویم
بر خاک مریز آبرویم‏

آندم که سکینه مشک آورد
با دیده‏ی پر ز اشک آورد

تا دیده‏ی من به دیده‏اش دوخت
از آتش آه هستی‏ام سوخت‏

افسوس که من گناه کردم
بر آب روان نگاه کردم‏

هر چند که آب را نخوردم
کف در خنکای آب بردم‏

این دست ز تن بریده بادا
از حدقه برون دو دیده بادا

کفاره‏ی لمس آب، این است
خوش باد که عاشقی چنین است‏

عاقبت حكيم بن طفيل  (قاتل حضرت عباس) و دعوت عبيدة بن عمرو به قيام-  چگونگي نجات يكي از سربازان عمرسع

حكيم بن طفيل از كسانى بود كه امام حسين عليه السلام را تيرباران نمود و حضرت ابى الفـضل را شهيد كرد و لباس و اسلحه او را غـارت نمـود، مـخـتـار عـبدالله بن كامـل را بسراغـش فـرستـاد و او را دستـگـير نمـوده بطرف مـخـتـار مـى آوردند فـامـيل حكيم دست به دامـن عـدى بن حاتـم زدند تـا پـيش ‍ مختار شفاعت كند، عدى ، ابن كامـل را گـفـت : دست از وى بدار؟ او گفت اختيار اين كار با امير است و بمن ربطى ندارد، عـدى گـفـت : پس مختار را خواهم ديد، او بسوى مختار روانه شد شيعيان گفتند: مى ترسيم مختار شفاعت او را بپذيرد با آنكه ميدانى چه جرم بزرگى مرتكب شده است ، بگذار او را بكشيم گفت : مختاريد.
حكيم را كه شانه هايش بسته بود در كنارى نگهداشتند و او را گفتند: تو بودى كه لباسهاى عـباس بن على را غارت كردى ؟ اكنون لباسهاى ترا در زندگى بيرون مى آوريم او را برهنه كردند و آنگاه گفتند: تو بودى كه تير بطرف حسين عليه السلام پـرتـاب نمودى و مى گوئى كه تير من به جامه امام رسيد و او را آزار نرسانيد؟ بخدا قسم ترا تيرباران مى كنيم چنانكه امام را هدف تير قرار دادى .
از سه طرف تيرها بسويش پرتاپ گرديد و او را بر زمين افكند، آنقدر تير بر بدنش زدند كه مانند خار پشت گرديد.
عـدى بن حاتـم پـيش مـختار آمد، او را در كنار خود نشانيد و احترام كرد و قبلا شفاعت او را درباره عـده اى از افـراد قـبيله اش كه در كربلا بودند ولى كارى انجام نداده بودند پذيرفته بود، عدى مقصود خود را بيان كرد، مختار گفت : براى خود جايز مى شمارى كه درباره قـاتـل حسين عليه السلام شفاعت كنى ؟ عدى گفت : بر او دروغ بسته اند وگرنه كارى نكرده است ، مختار گفت : اگر چنين است او را به تو بخشيديم .
ابن كامـل و همـراهانش وارد شدند مختار پرسيد اين مرد چه شد؟ گفت شيعيان او را كشتند، پرسيد: چرا شتاب كرديد؟ ما شفاعت عدى را درباره اش پذيرفته بوديم ، شيعيان بسخن مـن گـوش ندادند، عـدى ناراحت گـرديد و گفت : دروغ مى گوئى بلكه دانستى كه امير شفـاعـت مـرا مـى پـذيرد از اين جهت در كشتـن او شتـاب نمـودى ، نزديك بود ميان ابن كامـل و عـدى نزاعـى رخ دهد ولى مـخـتـار عـبدالله كامل را امر به سكوت نمود و غائله پايان يافت

دعوت عبيده بن عمرو به قيام از جانب مختار

مختار وقتي از مكه به كوفه رسيد سراغ بزرگان شيعه رفت تا انهارا با خود متحد كند

او وقتي وارد كوفه شد محله به محله ميرفت و به شيعيان مژده پيروزي ميداد پيروزيي كه به زودي به دست مي ايد

اول وارد محله كنده شد و بعد به محله بنى ذهل دبنى حجر رسيد كسي را نديد گويا مردم همگي به نماز جمعه رفته بودند سپس وارد محله بني بداء شد در انجا عبيدة بن عمرو را ديد و به او سلام كرد و گفت تو را مژده باد كه بزودي به كمك شما پيرزي بزرگي به دست مي اوريم و خوشا بحالت كه خداوند از اين طريق تمام كارهاي تو را ميبخشد و تو امرزيده ميشوي  از آن جهت اين جمله را به او گفت : كه او از دوستان على بن ابى طالب عليه السلام و مردى شاعر و بسيار شجاع نيز بوده است ، اما مبتلا به شرب خمر بوده است .
عبيد گفت : خدا تو را خوشحال كند، آيا ممكن است اين بشارت را برايم شرح دهى مختار گفت : آرى شب بمـنزل بيا تا برايت بگويم ، و اين مطلب را به قوم و قبيله ات نيز برسان كه خدا از ايشان پيمان گرفته او را اطاعت كنند و خون فرزندان انبياء را خونخواهى كنند.
سپس گفت : از كجا به قبيله بنى هند مى روند؟ عبيده گفت : اجازه بده تا ترا راهنمائى كنم او اسب خود را بيرون كشيد و سوار شد و با مختار به محله بنى هنه رفتند در آنجا گفت : خـانه اسمـاعـيل بن كثـير را نشانم بده ، او را جلو خـانه اسمـاعـيل بردم و اسمـاعـيل را آواز دادم از خـانه بيرون آمد، مختار او را گفت : امشب تو و برادرت و ابوعمرو مرا ملاقات كنيد كه آنچه دوست داريد برايتان آورده ام

نجات حميد بن مسلم 

حمـيد بن مـسلم از  راويان كربلاء است كه جزء لشكريان عمر سعد بود ولى چون بدطينت و ناپـاك نبود مـعـلوم نيست كه دست به جنايتى زده باشد بلكه مانع خيلى از جنايات مى شد مخصوصا بيشتر با شمر ملعون همراهى مى كرد تا شايد مانع برخى از ستـمـكاريهايش بشود، از جمله گويد: هنگاميكه شمر جلو خيمه گاه آمد و خيمه ها را غارت كردند چـشمـش به عـلى بن الحسين عليهماالسلام (امام سجاد) افتاد، گفت آيا اين جوان را نكشيم ؟ حميد گفت سبحان الله اين پسر مريض را مى خواهى بكشى ؟ كه او كودكى بيش نيست ، به اين وسيله شمر را از كشتن او منصرف نمودم ، و هر كه مى خواست مزاحم او شود مانع مى شدم تا آنكه عمر سعد آمد و گفت هيچكس وارد خيمه اين زنها نشود و هر كه چيزى از ايشان گـرفـتـه است به ايشان برگرداند، ولى بخدا قسم هيچكس ‍ چيزى به ايشان برنگردانيد.
سپـس عـلى بن الحسين فـرمود: خدا خيرت دهد كه خدا با گفتار تو بلائى را از من دفع كرد. و شايد روى همين دعاى امام بود كه از كشته شدن نجات يافت چنان كه گويد: مختار سائب بن مـالك را بسوى مـا فرستاد، من از محله خودمان بطرف محله عبد قيس فرار كردم ، پشت سرم دو نفـر ديگـر حركت كردند، فـرستادگان مختار با ايشان سرگرم شدند و تا خواستند آنها را دستگير كنند من نجات يافتم

 

ناله ی  العطش  اهل  حرم می آید

هر چه ترسیدم از آن آن به سرم می آید

 
مشک سوراخ شد و کیست برم می آید؟

 
چشم پرخون شده را طاقت دیدن نبود

 
خون به همراهی اشک از بصرم می اید

 
علقمه پر شده از  شیون یک بانویی


کیست او ذکر لبش " وا پسرم " می آید ؟


سخت باشد بدهم صورت او را تشخیص


چون  کبودی رخش در نظرم می آید

 
فاطمه آمد و دستی که  ندارم خیزم


اشک خجلت فقط از چشم ترم می آید

 
هر چه ترسیدم از آن آن به سرم می آید

 
ناله ی  العطش  اهل  حرم می آید ..!!

مختار- شخصیتی که همواره تاریخ او را در پس نقاب پنهان کرده

ايا مختار را به اندازه اي كه بايد ميشناسيم

گر مرد رهی میان خون باید رفت

 

  از پای فتاده سرنگون باید رفت

 

    تو پای به راه در نه و هیچ مپرس

 

 خود راه بگویدت که چون باید رفت

 

ايا مختار بن ابو عبيد ثقفي را به اندازه عظمت كاري كه كرد ميشناسيم

كسي كه مدتها به جرم ارادت به علي(ع) در زندان بود و حتي به همين جرم  بيشتر صفحات تاريخ را در ذم او نگارش كرده اند

اگر نبودند كساني مثل جناب ميرباقري كه زندگي نامه او را به تصوير بكشند  باز هم ما به اين اندازه مختار را ميشناختيم

بيشتر ما تا قبل از پخش مجموعه مختارنامه  جز نام مختار چيز زيادي در مورد او نميدانستيم

ولي به بهانه پخش اين سريال با شخصيت و هدف والاي او اشنا شديم

مختار كسي بود كه با علم به عاقبت كار  وارد كارزار شد هر چند

حكومت مختار دوام چنداني نداشت ولي هرگز نميتوان او را فردي شكست خورده دانست

او به هدف خويش كه انتقام از قاتلان و جنايتكاران كربلا بود به خوبي رسيد و بارها قلب امام سجاد (ع) و بني هاشم را خرسند كرد

و سرانجام وجود خودش را فداي اين راه كرد

سر در ره جانانه فدا چه بجا شد

از گردنم اين دين ادا شد چه بجا شد

از خون دلم بسته حنا بر سر انگشت

خون دلم انگشت نما شد چه بجا شد

كسي كه زماني نامش لرزه بر اندام هر ظالمي مي انداخت و عدالتش برگرفته از عدالت اميرالمؤمنين علي(ع) بود سزاوار نيست كه چهره اش در پشت نقابي از گرد و قبار تاريخ كمرنگ بماند

حال كه جناب داوود ميرباقري  نقاب هزران ساله را از چهره مختار برداشته شيعه بايد از نام و راه او با افتخار و غرور ياد كند .

شهادت مختار و سائب در اخرین مبارزه با مصعب

 
 
بعد از حملات مهلب به سپاه مختار  تعداد زيادي از كوفيان ذات واقعي خود را نشان دادند و بي شرمانه گريختند  
مختار خود در جلو کوچه شبث مشغول جنگ شد و تصميم گرفت تا به هيچ عنوان از مبارزه دست نكشد
جنگ در شب نيز ادامه يافت 
شب در حال پايان بود و هنوز مختار و تعدادي از يارانش سرسختانه مبارزه ميكردند تا اينكه نزديكي صبح به مختار خبر دادند كه بيشتر لشگريان يا شهيد شدند يا گريخته اند 
ادامه نوشته

یا قمر بنی هاشم

شراره مي‌کشدم آتش از قلم در دست
بگو چگونه توان برد سوي دفتر دست؟
قلم که عود نبود آخر اين چه خاصيتي است
که با نوشتن نامت شود معطر دست؟
حديث حسن تو را نور مي برد بر دوش
شکوه نام تو را حور مي‌برد بر دست
چنين به آب زدن، امتحان غيرت بود
و گرنه بود شما را به آب کوثر دست
چو دست برد به تيغ، آسمانيان گفتند:
به ذوالفقار مگر برده است حيدر دست؟
براي آن‌که بيفتد به کار يار، گره
طناب شد فلک و دشت سراسر دست
چو فتنه موج زد از هر کران و راهش بست
شد اسب، کشتي و آن دشت، بَحر و لنگر دست
بريده باد دو دستي که با اميد امان
به روز واقعه بردارد از برادر دست
فرشته گفت: بينداز دست و دوست بگير
چنين معامله‌اي داده است کم‌تر دست
صنوبري ِ تو و سروي، به دست حاجت نيست
نزيبد آخر بر قامت صنوبر دست
چو شير، طعمه به دندان گرفت و دست افتاد
به حمل طعمه نيايد به کار، ديگر دست
گرفت تا که به دندان، ابوالفضايل مشک
به اتفاق به دندان گرفت لشکر دست
هواي ماندن و بردن به خيمه، آبِ زلال
اگر نداشت، چه انديشه داشت در سر، دست؟
مگر نيامدنِ دست از خجالت بود
که تر نشد لب اطفال خيل و شد تر، دست
به خون چو جعفر طيار بال و پر مي‌زد
شنيده بود: شود بال، روز محشر، دست
حکايت تو به ام‌البنين که خواهد گفت
وزين حديث، چه حالي دهد به مادر دست؟
به همدلي، همه کس دست مي‌دهد اول
فداي همت مردي که داد آخر دست
در آن سموم خزان آن‌قدر عجيب نبود
که از وجود گلي چون تو گشت پرپر دست
به پاي‌بوس تو آيم به سر، به گوشه‌ي چشم
جواز طوف و زيارت دهد مرا گر دست
نه احتمال صبوري دهد پياپي پاي
نه افتخار زيارت دهد مکرر دست

***

به حکم شاه دل اي خواجه، خشت جان بگذار
ز پيک يار چه سرباز مي‌زني هر دست؟
به دوست هر چه دهد، اهل دل نگيرد باز
حريف عشق چنين مي‌دهد به دلبر دست

شعر از آقای ابوالفضل زروئی نصر آباد

ارسال شده توسط محمود

یا قمر بنی هاشم

 ای که حاجت ز حسین می

طلبی دقت کن

پرچم شاه به سوی حرم عباس

است

 

معرفی نهدی و بخشی از جنگ مختار با مصعب به نقل از تاریخ

 
  معرفی نهدی و بخشی از جنگ مختار با مصعب
 
 شخصيت    مالك بن عمرو نهدي
او از كسانيست كه در جنگ صفين در ركاب امام علي(ع) حضور داشته
و درقيام مختار ، از افراد شجاع و تاثير گذار بوده
 عبدالله بن اسید جُهمنی،
 مالك بن نسیر (كسي كه كلاه خود امام حسين(ع) را به غارت برد)و
     حمل بن مالك سه تن از جنايت كاران كربلا بودند كه بن عمرو نهدي از جانب مختار مامور دستگيري انان بود
طبري ومالك‏بن اعين جهنى   چنين نقل كردهاند 
 ابو نمران مالك بن عمرو نهدي اين سه تن را در نزديكيه قادسيه دستگير كرد و و شب هنگام به كوف و نزد مختار برد و به دستور مختار دست و پايشان را قطع كرد تا هلاك شدند
        در اخرين رويا رويي سپاه مختار با سپاه مصعب در حالي كه عبدالرحمن بن شريح فرمانده جناح چپ سپاه مختار به همراه سعيد بن منقذ فشار زيادي بر دشمن وارد كرده بودند مختار به عبدالله بن جعده فرمان داد تا به قلب سپاه دشمن حمله كند عبدالله چنان بر سپاه مصعب حمله ور شد كه  انها  را تا جايي عقب راند كه خود مصعب ايستاده بود 
مصعب چون فرار را ننگ ميدانست ميدان را خالي نكردو خو نيز وارد مبارزه شد تا اينكه عبدالله را كمي به عقب راند سپس نزد مهلب رفت و با لحني تند او را خطاب قرار داد و گفت پس كي ميخواهي به ميدان بيايي نميبيني كه چطور در فشاريم
مهلب به ياران خود گفت امروز تمام سپاه جنگيده اند و شما استراحت كرده ايد حال با تمام قدرت به ميدان برويد،حمله سنگيني بر سپاه مختار كردند
در ان هنگام بود كه ابو نمران مالك بن عمرو نهدي (عبدالله بن مالك نهدي) سر به اسمان كرد و ميگفت:
پرودگارا امروز به همان نيت ميجنگم كه در  ليله خميس در صفين جنگيدم خدايا از كردار مردم بصره بيزارم
بعد انقد جنگيد تا شهيد شد
كم كم لشگر مختار از هم پاشيده شد در حالي كه خود مختار در ميان سپاه به همراه جمعي از يارانش به شدت مبارزه ميكرد هوا تاريك شد ولي جنگ تا صبح ادامه پيدا كرد وقتي هوا روشن شد به مختار خبر دادند كه سپاه متلاشي شده بهتر است عقب بنشينيم
در ان وقت بود كه مختار به كوفه عقب نشيني كرد  
ادامه دارد...