عاقبت حكيم بن طفيل  (قاتل حضرت عباس) و دعوت عبيدة بن عمرو به قيام-  چگونگي نجات يكي از سربازان عمرسع

حكيم بن طفيل از كسانى بود كه امام حسين عليه السلام را تيرباران نمود و حضرت ابى الفـضل را شهيد كرد و لباس و اسلحه او را غـارت نمـود، مـخـتـار عـبدالله بن كامـل را بسراغـش فـرستـاد و او را دستـگـير نمـوده بطرف مـخـتـار مـى آوردند فـامـيل حكيم دست به دامـن عـدى بن حاتـم زدند تـا پـيش ‍ مختار شفاعت كند، عدى ، ابن كامـل را گـفـت : دست از وى بدار؟ او گفت اختيار اين كار با امير است و بمن ربطى ندارد، عـدى گـفـت : پس مختار را خواهم ديد، او بسوى مختار روانه شد شيعيان گفتند: مى ترسيم مختار شفاعت او را بپذيرد با آنكه ميدانى چه جرم بزرگى مرتكب شده است ، بگذار او را بكشيم گفت : مختاريد.
حكيم را كه شانه هايش بسته بود در كنارى نگهداشتند و او را گفتند: تو بودى كه لباسهاى عـباس بن على را غارت كردى ؟ اكنون لباسهاى ترا در زندگى بيرون مى آوريم او را برهنه كردند و آنگاه گفتند: تو بودى كه تير بطرف حسين عليه السلام پـرتـاب نمودى و مى گوئى كه تير من به جامه امام رسيد و او را آزار نرسانيد؟ بخدا قسم ترا تيرباران مى كنيم چنانكه امام را هدف تير قرار دادى .
از سه طرف تيرها بسويش پرتاپ گرديد و او را بر زمين افكند، آنقدر تير بر بدنش زدند كه مانند خار پشت گرديد.
عـدى بن حاتـم پـيش مـختار آمد، او را در كنار خود نشانيد و احترام كرد و قبلا شفاعت او را درباره عـده اى از افـراد قـبيله اش كه در كربلا بودند ولى كارى انجام نداده بودند پذيرفته بود، عدى مقصود خود را بيان كرد، مختار گفت : براى خود جايز مى شمارى كه درباره قـاتـل حسين عليه السلام شفاعت كنى ؟ عدى گفت : بر او دروغ بسته اند وگرنه كارى نكرده است ، مختار گفت : اگر چنين است او را به تو بخشيديم .
ابن كامـل و همـراهانش وارد شدند مختار پرسيد اين مرد چه شد؟ گفت شيعيان او را كشتند، پرسيد: چرا شتاب كرديد؟ ما شفاعت عدى را درباره اش پذيرفته بوديم ، شيعيان بسخن مـن گـوش ندادند، عـدى ناراحت گـرديد و گفت : دروغ مى گوئى بلكه دانستى كه امير شفـاعـت مـرا مـى پـذيرد از اين جهت در كشتـن او شتـاب نمـودى ، نزديك بود ميان ابن كامـل و عـدى نزاعـى رخ دهد ولى مـخـتـار عـبدالله كامل را امر به سكوت نمود و غائله پايان يافت

دعوت عبيده بن عمرو به قيام از جانب مختار

مختار وقتي از مكه به كوفه رسيد سراغ بزرگان شيعه رفت تا انهارا با خود متحد كند

او وقتي وارد كوفه شد محله به محله ميرفت و به شيعيان مژده پيروزي ميداد پيروزيي كه به زودي به دست مي ايد

اول وارد محله كنده شد و بعد به محله بنى ذهل دبنى حجر رسيد كسي را نديد گويا مردم همگي به نماز جمعه رفته بودند سپس وارد محله بني بداء شد در انجا عبيدة بن عمرو را ديد و به او سلام كرد و گفت تو را مژده باد كه بزودي به كمك شما پيرزي بزرگي به دست مي اوريم و خوشا بحالت كه خداوند از اين طريق تمام كارهاي تو را ميبخشد و تو امرزيده ميشوي  از آن جهت اين جمله را به او گفت : كه او از دوستان على بن ابى طالب عليه السلام و مردى شاعر و بسيار شجاع نيز بوده است ، اما مبتلا به شرب خمر بوده است .
عبيد گفت : خدا تو را خوشحال كند، آيا ممكن است اين بشارت را برايم شرح دهى مختار گفت : آرى شب بمـنزل بيا تا برايت بگويم ، و اين مطلب را به قوم و قبيله ات نيز برسان كه خدا از ايشان پيمان گرفته او را اطاعت كنند و خون فرزندان انبياء را خونخواهى كنند.
سپس گفت : از كجا به قبيله بنى هند مى روند؟ عبيده گفت : اجازه بده تا ترا راهنمائى كنم او اسب خود را بيرون كشيد و سوار شد و با مختار به محله بنى هنه رفتند در آنجا گفت : خـانه اسمـاعـيل بن كثـير را نشانم بده ، او را جلو خـانه اسمـاعـيل بردم و اسمـاعـيل را آواز دادم از خـانه بيرون آمد، مختار او را گفت : امشب تو و برادرت و ابوعمرو مرا ملاقات كنيد كه آنچه دوست داريد برايتان آورده ام

نجات حميد بن مسلم 

حمـيد بن مـسلم از  راويان كربلاء است كه جزء لشكريان عمر سعد بود ولى چون بدطينت و ناپـاك نبود مـعـلوم نيست كه دست به جنايتى زده باشد بلكه مانع خيلى از جنايات مى شد مخصوصا بيشتر با شمر ملعون همراهى مى كرد تا شايد مانع برخى از ستـمـكاريهايش بشود، از جمله گويد: هنگاميكه شمر جلو خيمه گاه آمد و خيمه ها را غارت كردند چـشمـش به عـلى بن الحسين عليهماالسلام (امام سجاد) افتاد، گفت آيا اين جوان را نكشيم ؟ حميد گفت سبحان الله اين پسر مريض را مى خواهى بكشى ؟ كه او كودكى بيش نيست ، به اين وسيله شمر را از كشتن او منصرف نمودم ، و هر كه مى خواست مزاحم او شود مانع مى شدم تا آنكه عمر سعد آمد و گفت هيچكس وارد خيمه اين زنها نشود و هر كه چيزى از ايشان گـرفـتـه است به ايشان برگرداند، ولى بخدا قسم هيچكس ‍ چيزى به ايشان برنگردانيد.
سپـس عـلى بن الحسين فـرمود: خدا خيرت دهد كه خدا با گفتار تو بلائى را از من دفع كرد. و شايد روى همين دعاى امام بود كه از كشته شدن نجات يافت چنان كه گويد: مختار سائب بن مـالك را بسوى مـا فرستاد، من از محله خودمان بطرف محله عبد قيس فرار كردم ، پشت سرم دو نفـر ديگـر حركت كردند، فـرستادگان مختار با ايشان سرگرم شدند و تا خواستند آنها را دستگير كنند من نجات يافتم

 

ناله ی  العطش  اهل  حرم می آید

هر چه ترسیدم از آن آن به سرم می آید

 
مشک سوراخ شد و کیست برم می آید؟

 
چشم پرخون شده را طاقت دیدن نبود

 
خون به همراهی اشک از بصرم می اید

 
علقمه پر شده از  شیون یک بانویی


کیست او ذکر لبش " وا پسرم " می آید ؟


سخت باشد بدهم صورت او را تشخیص


چون  کبودی رخش در نظرم می آید

 
فاطمه آمد و دستی که  ندارم خیزم


اشک خجلت فقط از چشم ترم می آید

 
هر چه ترسیدم از آن آن به سرم می آید

 
ناله ی  العطش  اهل  حرم می آید ..!!

مختار- شخصیتی که همواره تاریخ او را در پس نقاب پنهان کرده

ايا مختار را به اندازه اي كه بايد ميشناسيم

گر مرد رهی میان خون باید رفت

 

  از پای فتاده سرنگون باید رفت

 

    تو پای به راه در نه و هیچ مپرس

 

 خود راه بگویدت که چون باید رفت

 

ايا مختار بن ابو عبيد ثقفي را به اندازه عظمت كاري كه كرد ميشناسيم

كسي كه مدتها به جرم ارادت به علي(ع) در زندان بود و حتي به همين جرم  بيشتر صفحات تاريخ را در ذم او نگارش كرده اند

اگر نبودند كساني مثل جناب ميرباقري كه زندگي نامه او را به تصوير بكشند  باز هم ما به اين اندازه مختار را ميشناختيم

بيشتر ما تا قبل از پخش مجموعه مختارنامه  جز نام مختار چيز زيادي در مورد او نميدانستيم

ولي به بهانه پخش اين سريال با شخصيت و هدف والاي او اشنا شديم

مختار كسي بود كه با علم به عاقبت كار  وارد كارزار شد هر چند

حكومت مختار دوام چنداني نداشت ولي هرگز نميتوان او را فردي شكست خورده دانست

او به هدف خويش كه انتقام از قاتلان و جنايتكاران كربلا بود به خوبي رسيد و بارها قلب امام سجاد (ع) و بني هاشم را خرسند كرد

و سرانجام وجود خودش را فداي اين راه كرد

سر در ره جانانه فدا چه بجا شد

از گردنم اين دين ادا شد چه بجا شد

از خون دلم بسته حنا بر سر انگشت

خون دلم انگشت نما شد چه بجا شد

كسي كه زماني نامش لرزه بر اندام هر ظالمي مي انداخت و عدالتش برگرفته از عدالت اميرالمؤمنين علي(ع) بود سزاوار نيست كه چهره اش در پشت نقابي از گرد و قبار تاريخ كمرنگ بماند

حال كه جناب داوود ميرباقري  نقاب هزران ساله را از چهره مختار برداشته شيعه بايد از نام و راه او با افتخار و غرور ياد كند .

شهادت مختار و سائب در اخرین مبارزه با مصعب

 
 
بعد از حملات مهلب به سپاه مختار  تعداد زيادي از كوفيان ذات واقعي خود را نشان دادند و بي شرمانه گريختند  
مختار خود در جلو کوچه شبث مشغول جنگ شد و تصميم گرفت تا به هيچ عنوان از مبارزه دست نكشد
جنگ در شب نيز ادامه يافت 
شب در حال پايان بود و هنوز مختار و تعدادي از يارانش سرسختانه مبارزه ميكردند تا اينكه نزديكي صبح به مختار خبر دادند كه بيشتر لشگريان يا شهيد شدند يا گريخته اند 
ادامه نوشته

یا قمر بنی هاشم

شراره مي‌کشدم آتش از قلم در دست
بگو چگونه توان برد سوي دفتر دست؟
قلم که عود نبود آخر اين چه خاصيتي است
که با نوشتن نامت شود معطر دست؟
حديث حسن تو را نور مي برد بر دوش
شکوه نام تو را حور مي‌برد بر دست
چنين به آب زدن، امتحان غيرت بود
و گرنه بود شما را به آب کوثر دست
چو دست برد به تيغ، آسمانيان گفتند:
به ذوالفقار مگر برده است حيدر دست؟
براي آن‌که بيفتد به کار يار، گره
طناب شد فلک و دشت سراسر دست
چو فتنه موج زد از هر کران و راهش بست
شد اسب، کشتي و آن دشت، بَحر و لنگر دست
بريده باد دو دستي که با اميد امان
به روز واقعه بردارد از برادر دست
فرشته گفت: بينداز دست و دوست بگير
چنين معامله‌اي داده است کم‌تر دست
صنوبري ِ تو و سروي، به دست حاجت نيست
نزيبد آخر بر قامت صنوبر دست
چو شير، طعمه به دندان گرفت و دست افتاد
به حمل طعمه نيايد به کار، ديگر دست
گرفت تا که به دندان، ابوالفضايل مشک
به اتفاق به دندان گرفت لشکر دست
هواي ماندن و بردن به خيمه، آبِ زلال
اگر نداشت، چه انديشه داشت در سر، دست؟
مگر نيامدنِ دست از خجالت بود
که تر نشد لب اطفال خيل و شد تر، دست
به خون چو جعفر طيار بال و پر مي‌زد
شنيده بود: شود بال، روز محشر، دست
حکايت تو به ام‌البنين که خواهد گفت
وزين حديث، چه حالي دهد به مادر دست؟
به همدلي، همه کس دست مي‌دهد اول
فداي همت مردي که داد آخر دست
در آن سموم خزان آن‌قدر عجيب نبود
که از وجود گلي چون تو گشت پرپر دست
به پاي‌بوس تو آيم به سر، به گوشه‌ي چشم
جواز طوف و زيارت دهد مرا گر دست
نه احتمال صبوري دهد پياپي پاي
نه افتخار زيارت دهد مکرر دست

***

به حکم شاه دل اي خواجه، خشت جان بگذار
ز پيک يار چه سرباز مي‌زني هر دست؟
به دوست هر چه دهد، اهل دل نگيرد باز
حريف عشق چنين مي‌دهد به دلبر دست

شعر از آقای ابوالفضل زروئی نصر آباد

ارسال شده توسط محمود

یا قمر بنی هاشم

 ای که حاجت ز حسین می

طلبی دقت کن

پرچم شاه به سوی حرم عباس

است

 

معرفی نهدی و بخشی از جنگ مختار با مصعب به نقل از تاریخ

 
  معرفی نهدی و بخشی از جنگ مختار با مصعب
 
 شخصيت    مالك بن عمرو نهدي
او از كسانيست كه در جنگ صفين در ركاب امام علي(ع) حضور داشته
و درقيام مختار ، از افراد شجاع و تاثير گذار بوده
 عبدالله بن اسید جُهمنی،
 مالك بن نسیر (كسي كه كلاه خود امام حسين(ع) را به غارت برد)و
     حمل بن مالك سه تن از جنايت كاران كربلا بودند كه بن عمرو نهدي از جانب مختار مامور دستگيري انان بود
طبري ومالك‏بن اعين جهنى   چنين نقل كردهاند 
 ابو نمران مالك بن عمرو نهدي اين سه تن را در نزديكيه قادسيه دستگير كرد و و شب هنگام به كوف و نزد مختار برد و به دستور مختار دست و پايشان را قطع كرد تا هلاك شدند
        در اخرين رويا رويي سپاه مختار با سپاه مصعب در حالي كه عبدالرحمن بن شريح فرمانده جناح چپ سپاه مختار به همراه سعيد بن منقذ فشار زيادي بر دشمن وارد كرده بودند مختار به عبدالله بن جعده فرمان داد تا به قلب سپاه دشمن حمله كند عبدالله چنان بر سپاه مصعب حمله ور شد كه  انها  را تا جايي عقب راند كه خود مصعب ايستاده بود 
مصعب چون فرار را ننگ ميدانست ميدان را خالي نكردو خو نيز وارد مبارزه شد تا اينكه عبدالله را كمي به عقب راند سپس نزد مهلب رفت و با لحني تند او را خطاب قرار داد و گفت پس كي ميخواهي به ميدان بيايي نميبيني كه چطور در فشاريم
مهلب به ياران خود گفت امروز تمام سپاه جنگيده اند و شما استراحت كرده ايد حال با تمام قدرت به ميدان برويد،حمله سنگيني بر سپاه مختار كردند
در ان هنگام بود كه ابو نمران مالك بن عمرو نهدي (عبدالله بن مالك نهدي) سر به اسمان كرد و ميگفت:
پرودگارا امروز به همان نيت ميجنگم كه در  ليله خميس در صفين جنگيدم خدايا از كردار مردم بصره بيزارم
بعد انقد جنگيد تا شهيد شد
كم كم لشگر مختار از هم پاشيده شد در حالي كه خود مختار در ميان سپاه به همراه جمعي از يارانش به شدت مبارزه ميكرد هوا تاريك شد ولي جنگ تا صبح ادامه پيدا كرد وقتي هوا روشن شد به مختار خبر دادند كه سپاه متلاشي شده بهتر است عقب بنشينيم
در ان وقت بود كه مختار به كوفه عقب نشيني كرد  
ادامه دارد...

با سلام
احوص بن شداد
شجاع ترين سرداران در قيام مختار بود
با توجه به حساسيت جنگ نصيبين و كم بودن افراد سپاه قيام نسبت به سپاه شام مختار بهترين جنگ اوران را به همراه ابراهيم به موصل فرستاد
احوص بن شداد نيز جزء انان بود 
 او از هواداران قيام مختار بن ابوعبيد ثقفى بود. در جنگ مختار به فرماندهى ابراهيم بن اشترعليه نيروهاى ابن زياد، احوص بن شدّاد از پهلوانان سپاه ابراهيم بود. 
 او بود كه ابن ضبعان كلبى  و داوود دمشقى  را كه از ناميان سپاه ابن زياد بودند را به هلاكت رساند
 در ميان ارتش شام مردى شجاع، به نام ابن ضبعان كلب بود. او وسط ميدان آمد و فرياد زد : »يا شيعة المختار الكذّاب، يا شيعة ابن الاشتر المرتاب«. اى پيروان مختار كذّاب، و اى    
    من فرزند ضبعان بزرگ و بزرگوارم از خانواده‏اى كه از دين على بيزارند و از قديم بر اين عقيده استوار بوده‏اند.
 در اين جا مردى از يلان لشكر ابراهيم، جلو آمد و در مقابل آن مرد خبيث شامى ايستاد، اين مرد »احوص بن شداد« از طايفه حمدان و از شيعيان مخلص و شجاع عراق بود. وى با  احوص بن شداد نزد ابراهيم اشتر رفت و از او خواست تا براي نبرد به ميدان برود ابراهيم اجازه داد و بن شداد به ميدان امد در حالي كه اينگونه رجز مي خواند    :
 انا بن شدّاد على دين على
لست لعثمان بن اروى بولّى
 لاصليّن القوم فيمن يصطلى
بحر نار الحرب حتى تنجلى
 من فرزند شدّادم كه بر دين على مى‏باشد و از عثمان فرزند »اروى« بيزارم
 امروز چنان تا پايان جنگ بر شما ميتازم و هر كس كه در برابر من قرار گيرد او را به جهنم روان ميكنم «.
 مرد شامى با غرورگفت  من كوبنده پهلوانان هستم.
 احوص در جواب او گفت : خوب، من نيز  نزديك كننده مرگ هستم و چنان حمله‏اى به آن مرد شامى كرد و ضربتى بر او فرود آورد كه وى را نقش بر زمين ساخت و او را به درك واصل نمود.
 سپس رو به سپاه شام كرد و فرياد زد( هل من مبارز)
 كه يكى از سران شام به نام داوود دمشقى  به ميدان امد
او نيز از يلان سپاه شام بود 
 وقتي به ميدان مي امد اينگونه رجز ميخواند
 من فرزند كسى هستم كه در جنگ صفيّن جنگيده است، جنگ جنگاورى پيروز بلكه با هر قهرمانى درگير شده‏ام كه در هنگامه نبرد داراى تجربه بوده است 
اى فرزند كسى كه در صفيّن جنگيده است و مدعى است كه در دين و عقيده خودش ضعيف نبوده است
 دروغ گفتى، تو فرزند كسي هستي  كه ضعيف بوده و پابرجا نبوده و در كارش فريب خورده است كه نه حق را مى‏شناسد و نه بر يقين است. بدا بر او كه ملعون رفت
 سپس اين دو به يكديگر حمله ‏ور شدند و اين بار نيز احوص با ضربتى جانانه اين مرد شامى را به قتل رساند و با پيروزى به لشكرگاه خود بازگشت
با توجه به اينكه ابراهيم از كمك كردن به مختار در برابر مصعب امتناع كرد تعدادي از سربازان وقتي فهميدند كه ابراهيم چنين قصدي دارد از او جدا شده و به سمت كوفه حركت كردند تا مختار را ياري كنند(احتمال ميرود كه احوص بن شداد نيز خود رابراي كمك به مختار رسانده باشد

معرفي شخصيت سائب بن مالك اشعري
در بعضي از كتب مثل تاريخ قم او را با نام سعد معرفي كردند
اما در تاريخ طبري و ابن اثير از او با نام سائب ياد كردند
سائب مالك اشعري از جمله كساني است كه نسبت به اهل بيت ارادت خاصي داشته
طبري در گزارشي اورده كه وقتي امام علي(ع) از ابو موسي خواست تا تعدادي را براي جنگ جمل عازم كند ابوموسي براي مشورت نزد سائب بن مالك كه داماد خود بود  رفت و جواب سائب چنين بود كه حتما كاري را بكن كه امام از تو خواسته اما ابو موسي مخالفت كرد  همين گزارش نشان دهنده ارادت او نسبت به امام علي (ع) است
مدتها بعد وقتي عبدالله بن مطيع از جانب زبيريان حاكم كوفه ميشود با اعتراض شديد سائب در مسجد روبه رو ميشود كه به او ميگويد ما را با شيوه خلفا چه كار شيوه ما بايد سيره و روش امام علي(ع) باشد
بعد از شهادت امام حسين(ع) و قيام مختار او به مختار ملحق شد زماني كه مختار در زندان زبيريان بود به نقل از طبري سائب از كساني بود كه براي مختار بيعت ميگرفت و وقتي كه مختار از زندان ازاد شد او يكي از ياران نزديك مختار شد
در زماني كه مختار ابراهيم را براي مبارزه با سپاه شام فرستاد خود به مدائن رفت و سائب را به عنوان جانشين خود در كوفه انتخاب كرد(البته در نقلي هم او در كنار يا پسر اشتر در جنگ با سپاه عبدالملك به فرماندهي عبيدالله زياد  حاضر بود و بعد از پيروزي هنگامي كه وارد كوفه ميشد سوار بر اسب بود و فرياد ميزد
يا شيعة آل رسول الله! انکم قد کنتم تقتلون قبل اليوم و تقطع أيديکم و أرجلکم من خلاف و تسمل أعينکم و تصلبوناحياء علی جذوع النخل و أنتم اذ ذاک فی منازلکم لاتقاتلون أحدا فما ظنکم اليوم بهؤلاء القوم ان ظهروا عليکم، فالله الله فیأنفسکم و أهاليکم و أموالکم و أولادکم، قاتلوا أعداء الله المحلين
 سائب بن مالك از جمله كساني بود كه مختار او را براي ازادي محمد حنفيه به مكه فرستاد او هم چنين در حمله زبيريان به كوفه يكي از فرماندهان مختار بود كه جنگ جانانه اي كرد و با بخش از سپا به سمت يكي از فرماندهان نامي دشمن حمله كرد  كه موفق شد او و تمام سربازاني كه كنارش بودند را به هلاكت برساند
سائب از محدود كساني بود كه تا اخر به مختار وفادار ماند
در آخرين مرحله از جنگ مختار با سپاه اشراف، وی همراه نوزده نفر از همراهانش که سائب بن مالک در شمار آن ها بود، از قصر بيرون آمد. در قصر فرزند کوچک سائب يعنی محمد ـ که در ضمن نواده دختري ابوموسی اشعری بود  حضور داشت که پس از شهادت پدرش وقتی به درون قصر رفتند او را ديدند و چون کودک بود رهايش کردند.در اين حمله مختار همراه اصحاب خود که سائب بن مالک نيز در شمار آن ها بود «روز دوشنبه وقت زوال چهارده روز از ماه رمضان گذشته  بود به شهادت رسيدند. اخبار اين سخن کلبی که سائب را شيخ شيعه در کوفه دانست به راحتی می توان پذيرفت
 در داستان مفصلی که نويسنده تاريخ قم آورده از مهاجرت اين دو برادر(برادر زادگان سائب) به قم ودرگير شدن آن ها با ساکنان پيشين به تفصيل ياد کرده است. وی در ادامه داستانی در باره کشته شدن محمد بن سائب بن مالک اشعری همان که در وقت شهادت پدر، در قصر مختار بود آورده است. در اين روايت محمد که از شجاعت بی نظيری برخورداربوده از جانب حجاج به همراهی اميری فرستاده می شود. وی پس از اندکی همراهی، به کوفه باز می گردد. حجّاج که از بازگشت وی آگاه می شود دستور دستگيری وی را صادر کرده و پس از تسليم شدن او، وی را به قتل می آورد. پس از آن است که «درکوفه منادی کردند که هر کس را بعد از سه روز از آل سائب بن مالک درکوفه بيابند، خون او هدر باشد. پس فرزندان سائب ازکوفه انتقال کردند و رحلت نمودند و در شهرها می رفتند تا آن گاه که پسر عمّ ايشان سعد بن مالک بديشان ملحق شدند
نقلهاي مختلفي در تاريخ وجود دارد  اما چيزي كه مسلم است فرزندان و نوادگان سائب بن مالك(كه خدايش رحمت كند) يكي از بنيان گذاران مذهب تشيع در قم بودند

با سلام
عاشقانه بخواهي اجابتت ميكند
در قرن هفتم تعداديي از شيعيان كه در بحرين زندگي ميكردند دچار مشكل بزرگي شدند ماجرا از اين قرار بود كه
حاكم بحرين رابطه خوبي با شيعيان نداشت و دشمن سرسخت انان بود ،حاكم وزيري داشت كه در دشمني با شيعيان بسيار بدتر از خود او بود
            يك روز وزير در حالي كه اناري در دست داشت نزد حاكم رفت
بر روي انار  كلماتي اينچنين حك شده بود
 (لا اله الا الله . محمد رسول الله. ابوبکر و عمر و عثمان و علي خلفاءرسول الله )
وقتي حاكم نوشته روي انار را ديد گفت اين نوشته انسان نيست و بيشك ارادت خداوند است كه چنين بر روي پوست انار حك شده بدون اينكه انار زخمي شده باشد
وزير از فرصت استفاده كرد و چنين گفت
اين نشانه  و دليل محكمي است بر باطل بودن مذهب شيعه
به همين خاطر وزير پيشنهاد داد تا، تمام بزرگان و علماي شيعه را جمع كنند و انار و نوشته ان را به انها نشان دهند چنانچه با ديدن اين مدرك از مذهب تشيع دست برداشتند و به مذهب تسنن روي اوردند با انان كاري نيست و اگر امتناع كردند انها مخير به انتخاب يكي از اين سه امر هستند
 
اول آن که جزيه دهند؛ چنان که نامسلمانان مانند يهود و نصاري جزيه مي دهند؛
دوم، جوابي دهند که آن دليل را رد کند و نوشته ي موجود بر انار را پاسخگو باشند ؛
سوم ، والي ، مردان شيعه را بکشد و زنان و فرزندانشان را به اسارت و اموالشان را به غنيمت بگيرد
 
حاكم بحرين نيز پيشنهاد را پذيرفت و بزرگان شيعه را فراخواند و انان را مخير به انتخاب يكي از اين سه راه كرد
علماي شيعه راه دوم را انتخاب كرده و سه روز از والي فرصت خواستند
بعد از اينكه از مجلس بيرون امدند باهم به شور نشستند كه چه دليليي بياوريم، هرچه فكر كردند نتوانستند دليلي بيابند
در نهايت تصميم گرفتند از ميان خود 10 نفر  و از ميان انها 3 نفر را كه از همه صالح تر است را انتخاب كنند تا شبها به بيابان برود و در خلوت به درگاه حضرت مهدي عليه السلام استغاثه كند تا پاسخ را از خود امام دريافت كند
دو نفر اول در شب اول و دوم موفق به ديدار حضرت نشدند و دست خالي برگشتند
  شب سوم، شيخ محمد بن عيسي دمستاني- که مردي فاضل و پرهيزگار بود با پاي و سر برهنه به صحرا رفت و ساعاتي از شب را به گريه و توسل و استغاثه به ساحت مقدس حضرت مهدي عليه السلام گذراند تا اينكه در اواخر شب حضرت صاحب الزمان عليه السلام ضاحر شدند و فرمودند
محمد بن عيسي با اين حات در صحرا چه ميكني
محمد از گفتن حاجت خود امتناع ميكرد تا اينكه امام فرمود من صاحب الأمرم. حاجت خود را بگو
محمد بن عيسي گفت اگر شما صاحب الآمري پس حاجت مرا ميداني و نيازي به گفتن ان نيست
حضرت فرمود براي بلايي امده اي كه در باره انار و نوشته ان بر سر شما وارد امده
وقتي مرد اين را شنيد جلو رفت و گفت بله مولايي من 
شما امام و مولاي ما هستيد و فقط شما قدرت و توانائي برطرف كردن اين بلا را داريد
امام عليه السلام فرمود:
وزير ملعون درختي در خانه دارد. وقتي درخت بار برداشت، قالبي از گل به شکل انار ساخت. آن را دو نيم کرد و کلمات را در قالب نوشت. آن گاه اناري از درخت را در قالب قرار داد و قالب را بر انار بست و محکم کرد. هنگامي که انار رشد کرد و بزرگ شد، پوستش به شکل آن نوشته درآمد 
بعد امام  به محمد بن عيسي گفت
فردا به ديدار والي برويد و به او بگوييد كه براي پاسخ امده ايم
اما پاسخ شما را در خانه وزير ميدهيم وقتي وارد خانه شديد در سمت راست اتاقي است  به حاكم بگو پاسخ شما در ان اتاق است وزير از ورود شما جلوگيري ميكند  شما بايد مانع شويد كه او زودتر به داخل اتاق برود هر طور كه شده باهم وارد شويد در اتاق تاقچه اي وجود دارد و بر روي ان كيسه اي سفيد رنگ ، كيسه را بردار ، در داخل كيسه قالب گلي وجود دارد كه وزير ان را ساخته سپس قالب را جلوي وزير بگذار و ان انار را در درون قالب قرار بده تا معلوم شود قالب به اندازه همان انار است
حضرت مهدي عليه السلام فرمود
به حاكم بگو ما معجزه ديگري نيز داريم و ان اين است كه در ان انار جز خاكستر و دود چيزي نيست اگر قصد داري از درستسي ان باخبر شوي به وزير بگو تا انار را بشكند وقتي وزير ان را بشكند خاكستر بر چهره و ريش او مينشيند
ملاقات پايان پذيرفت و محمد بن عيسي برگشت در حالي که شادي و سرور او را فراگرفته بود. به سوي شيعيان برگشت تا آنان را به حل مشکل بشارت دهد.
صبح شد، شيعيان نزد والي رفتند. محمد بن عيسي هر چه حضرت فرموده بود، انجام داد. پس از رسوا شدن وزير، والي پرسيد:« چه کسي تو را از حقيقت اين جريان آگاه ساخت؟»
محمد بن عيسي گفت: « امام زمان و حجت خدا بر ما». والي پرسيد: «امام شما کيست؟»
محمد بن عيسي برايش از ائمه ي دوازده گانه عليهم السلام سخن گفت تا به حضرت مهدي عليه السلام رسيد.
والي گفت:« دستت را دراز کن. من شهادت مي دهم که جز الله خدايي نيست و محمد صل الله عليه و اله و سلم بنده و فرستاده ي او است و خليفه ي بلافصل وي اميرالمؤمنين علي عليه السلام است. آن گاه به ائمه ي طاهرين عليهم السلام اقرار کرد و به کشتن وزير فرمان داد و از اهل بحرين، پوزش طلبيد.  اين ماجرا نزد اهالي بحرين مشهور است و قبر محمد بن عيسي در بحرين معروف و زيارتگاه مردم است.

 

  بحارالانوار، ج 52، صص 180-178.

منبع: کتاب باز شناختي از يوسف زهرا عليه السلا